از همان بچگی گوش ذهنم با نوای "ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته " آشنا شد و گره خورد.از بعد از آزادی خرمشهر،از زمانی که حافظه ام یاری میکند،از تمام ماههای خرداد که تا امروز هم ادامه دارند و از آن روزها که هربار خبر... یکی از همسایه ها از جبهه به خانواده اش میرسید و در عزاداریش مردانِ آن روز دست به کمر هم دور میگرفتند و با "ممد نبودی" سینه میزدند،از همان روزها تا همیشه "ممد نبودی" در حافظه ی جانم باقی خواهد ماند!
"ممد*" با آنکه ندیده دوستت دارم و جای خالیت را همیشه در میان این جمعیت میلیونی حس میکنم،اما گاه با خودم میگویم خوب شد که نیستی "ممد جان"،خوب شد که نیستی تا ببینی شهرِ آزاد گشته امروز هیچ نیست جز یک موزه ی زنده ی جنگ،هنوز سرشار از ویرانی و همشهریهایی که در سی سال پیش مانده اند و هنوز در ویرانیها زندگی میکنند و خوب است نیستی تا ببینی آب برای نوشیدن ندارند و کارونشان را به جایی دیگر هدایت کرده اند.خوب شد نیستی تا ببینی خاک هشت سال جنگ کم بود بر سرشان بنشیند،حالا هر روزشان نفس کشیدن غبار است و هوای سالم برایشان رویایی شده دور از دسترس،چه خوب که نیستی تا درد فراموش شدن را بچشی،مثل شهر آزاد شده ای که زیر خاک فراموشیها مدفون شده!
"امیدم گشته نا امید،بعد از هجر تو..." دل به کدامین غیرت و مردانگی ببندیم و کجا زندگی را جستجو کنیم؟میان خرابه هایی که برای زنده ماندن باید جان کَند؟ "ممد" نیستی که ببینی،و با تمام دلتنگیم خوب است که نیستی تا درد به عمق جانت نفوذ کند.
*"ممد" همان شهید محمد جهان آرا است که عمرش قد نداد تا آزادی خرمشهر را ببیند.نام و یادش همیشه جاودان.
+ نوشته شده در
89/03/03ساعت 16:36  توسط مریم -محمد
|
صبح جمعه است.بیدار میشوم،اما دلم نمیخواهد از جایم بلند شوم.دوباره میخوابم.نمیدانم چند بار این کار را تکرار کردم که خسته شدم و بالاخره بلند شدم.جمعه فقط تا ظهر خوب است،بعد ملال آور میشود.یک سنگینی عجیبی را بر جسم و روح وارد میکند.مثل بعضی آدمها،شاید جمعه هم فطرت خوبی داشته باشد اما نمی تواند آن را نشان بدهد.در آینه به خودم نگاه میکنم،چهره ام پر از خستگی و خواب است،حتی چشمانم.
تا به خودم بیایم ظهر شده،کارهایم در واقع یک جور تکرار مکررات است.بعداز ناهار فیلمی میگذارم اما حوصله نمیکنم تا پایان ببینم.سعی میکنم چرت بزنم، نمیتوانم.میروم که دوش بگیرم.
بعدازظهر جمعه کشدار و طولانی است.وسایلم را برای فردا آماده میکنم کنار پنجره مینشینم.انگار هاله ای از غبار همه چیز را پوشانده.ناگهان شعر "فروغ" از ذهنم میگذرد: "جمعه ی متروک،جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز،جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار،جمعه ی خمیازه های موذی کشدار،جمعه ی بی انتظار،جمعه ی تسلیم و خانه ی خالی..."
با صدای غرش ابرها به خودم می آیم.اصلا انتظار این باران را نداشتم.حوله ام را از بالکن برمیدارم و چند لحظه همان بیرون می ایستم.شاید این باران آمده که همه جا را بشوید تا فردا از نو آغاز شود.انگار که به کشف تازه ای رسیده باشم،داخل میشوم.همینطور که کاغذهایم را مرتب میکنم فکر میکنم به خودم که چقدر شبیه روزها بودم و چرا "چشمها" را با نگاه خودم می دیدم.حالا فقط میخواهم بنویسم،کنار پنجره مینشینم و شروع میکنم: "مثل خودم،نه مثل هرروز!"
پ.ن:این داستان از پاییز ۸۱ می آید البته با ویرایشی که هربار موقع نوشتن در این خانه صورت گرفت.هرروز را در پستی جدا نوشته ام تا طولانی نشود.
+ نوشته شده در
89/02/31ساعت 1:43  توسط مریم -محمد
|
صدای زنگ ساعت و عقربه ها،نمایانگر شش صبح هستند.امروز پنج شنبه است و برای آغازی دیگر بلند میشوم.پنج شنبه بزرگ است اما متفاوت.مثل بزرگترهایی که دوستمان دارند اما گاهی هم خسته شان میشود از ما.به آینه نگاه میکنم و دوست دارم بزرگ باشم اما نه مثل پنج شنبه.
آماده میشوم و از خانه بیرون میروم.روی صندلی ایستگاه مینشینم و مثل همیشه بغل دستی ام را نگاه میکنم.نمی دانم چرا فکر میکنم او هم بزرگ است.اتوبوس میرسد.نسبتاً خلوت است. مینشینم و ناخودآگاه به دنبال یک جفت چشم میگردم اما نمی یابم.چشمهایم را میبندم و نمیخواهم چیزی را ببینم.اتوبوس به ایستگاه آخر میرسد،پیاده میشوم و ناگهان چشمهای گمشده را روبه رویم یافتم.خوشحال شدم.نمی دانم اما جرا خواستم بی تفاوت به نظر برسم.تمام روز حضور صاحب چشمها را حس میکردم.
بعداز ظهر زودتر از همیشه برمیگردم.سوار اتوبوس میشوم و به مسیر نگاه میکنم.گویا همه چیز در حال تغییر است.درس و کلاس و استاد هم تا آخر ساعت به یک شکل نبودند.شاید بزرگی ها خودشان هم خسته شده اند!عصر پنج شنبه همیشه یک جور نیست.جمع اضداد است.گاهی خنده است،گاهی گریه.یک شب عروسی است یک شب عزا.شاید هم باید منتظر بمانی یا اینکه به استقبال کسی بروی یا کسی را بدرقه کنی.خلاصه همه چیز و هر اتفاقی در پنج شنبه ممکن است.
شب شده،کار خاصی ندارم.خسته نیستم اما دوست دارم هرچه زودتر امشب به پایان برسد.شاید منتظرم،نمی دانم.
+ نوشته شده در
89/02/30ساعت 15:12  توسط مریم -محمد
|
ساعت هشت صبح روز چهارشنبه است.چهارشنبه دوست داشتنی است،متین و موقر!بلند میشوم.امروز خبری از کلاس و درس نیست.باید کارهای نیمه تمام را به پایان برسانم و کمی هم برای خودم وقت بگذارم.در آینه نگاه میکنم.میخواهم مثل چهارشنبه باشم.چهارشنبه مثل آدمهایی است که بهشان میگویند باشخصیت!
هنوز ظهر نشده،دیگر کاری نمانده.وقت دارم چیزی برای خوردن آماده کنم.بعد از رها شدن از این همه ریخت و پاش، غذا خوردن واقعا می چسبد.
بعداز ظهر است.کنار پنجره ایستاده ام.احساس گنگی دارم.نمی دانم به دنبال چه هستم،یا چه چیزی کم دارم.دیگر نه استراحت بعدازظهر،نه ورق زدن یک کتاب،نه خواندن یک شعر و نه حتی خوردن یک فنجان چای باعث آرامشم نیست.لباسم را می پوشم و از خانه بیرون میروم.دوست دارم قدم بزنم،هوا یی تازه کنم.روی نیمکت پارک می نشینم.چقدر دلم هوای دیدن "چشمها"یی را دارد که هربار غافلگیرم کرده اند!نمیدانم چقدر روی نیمکت نشستم و چه وقت تصمیم به برگشتن گرفتم.
خیلی زود به رختخواب میروم،نمیخواهم به چیزی فکر کنم.فقط با خودم میگویم روز خوبی داشتم.
+ نوشته شده در
89/02/30ساعت 1:4  توسط مریم -محمد
|
نمی دانم چه صدایی بود که بیدارم کرد.امروز جور دیگریست،سه شنبه است.سه شنبه ها همیشه چیزی یا گم میشود یا پیدا.به ساعت نگاه میکنم،واای دیرم شده.سریع بلند میشوم و آماده ی رفتن.به سرعت از خانه بیرون می آیم.وای اتوبوس هم رفته،سر خیابان می ایستم.خوب شد یک تاکسی آمد،سوار میشوم.در آینه ی تاکسی نگاه میکنم،چشمانم تازه اند و مغرور و پر هیجان! اما انگار به دنبال چیزی میگردند.پیاده میشوم و سریع تر از همیشه ادامه میدهم.
آرام در کلاس را باز میکنم،گویا استاد هم تازه وارد شده،سلام میکنم و به سمت آخر کلاس میروم.ناگهان متوجه چشمها و نگاهی آشنا میشوم.یک صندلی خالی میبینم و همان جا مینشینم.این چشمها در کلاس؟!!چه طور این همه وقت متوجه نبودم؟چه جالب! امروز سه شنبه است و همیشه چیزی برای پیدا شدن هست،حتی یک جفت چشم!
بعدازظهر خسته تر از همیشه به ایستگاه میرسم.اتوبوس شلوغ است سوار نمیشوم.منتظر میمانم و با اتوبوسی دیگر به خانه میروم.
امشب یک احساس غریب و دلگیر دارم.شاید به این خاطر که وقتم را گم کردم!کارهایم نیمه تمام مانده،اما خسته ام.میخواهم تا خواب را گم نکرده ام به رختخواب بروم،شاید که در رویا چیزی بیابم!
پ.ن:قابل ذکر است که این مطلب ادامه ی پستهای پیشین میباشد که از "مثل همیشه..نه" شروع شده است.
+ نوشته شده در
89/02/28ساعت 1:5  توسط مریم -محمد
|
قبل از زنگ ساعت بیدار میشوم.صبح دوشنبه است.اشتیاق امروز را دارم.دوشنبه پر شور و هیجان است.قبل از رفتن برای چندمین بار به آینه نگاه میکنم ودر چشمانم هم هیجان امروز را میبینم،هم غرور و تازگی را.
دلم میخواهد زودتر به ایستگاه برسم،به اطرافم نگاه میکنم و میدوم.سر ایستگاه چند نفر ایستاده اند.من اما روی صندلی منتظر مینشینم.بغل دستی ام را نگاه میکنم.وای!این بشر انگار هیچ ندارد،حتی ذره ای احساس!انگار متوجه من شد.نگاهم را میدزدم.اتوبوس میرسد.سوار میشوم.شلوغ نیست اما جای نشستن هم نیست.چه اشکال دارد،می ایستم.اِ..اِ..،دوباره همان چشمها!چقدر ساکتند،اما نه،گویا حرف هم میزنند.باز نگاهم را از چشمها میگیرم،نکند سرخوشی دوشنبه را بگیرند.اتوبوس به ایستگاه آخر رسید.پیاده میشوم و با اشتیاق پیش میروم.دوشنبه با شوق میتوان همه چیز را آموخت،حتی اخم و لبخند استاد را !
بعدازظهر خوبی است.میخواهم کمی در بازار و خیابانها راه بروم.اما از میانه ی بازار برمیگردم.شوق رفتن به خانه دارم.
امشب کارهایم زودتر تمام شد.تند تند مسواک میزنم.چقدر اشتیاق خواب دیدن دارم!
+ نوشته شده در
89/02/27ساعت 1:22  توسط مریم -محمد
|
با زنگ ساعت بیدار میشوم.ساعت شش است،صبح یکشنبه.یکشنبه جذابیت خاص خودش را دارد،مثل آدمی که همه را به طرف خودش جذب میکند،مغرور و سرسخت.به آینه نگاه میکنم و در چشمانم به دنبال غرور میگردم،تازگی دیروز و غرور امروز.برای رفتن آماده ام.صبح بزرگی است.محکم قدم برمیدارم.احساس میکنم راست قامت تر از همیشه هستم.به ایستگاه میرسم و روی صندلی مینشینم.هنوز چند دقیقه مانده تا اتوبوس برسد.بغل دستی ام را حس میکنم اما نگاهش نمیکنم.
اتوبوس میرسد،امروز خلوت تر است،روی یک صندلی مینشینم.چشمهایی آشنا نگاهم را می ربایند،آرام وساده.نگاهش میکنم.چشمهایم را میبندم و رویم را برمیگردانم.نمی خواهم غرور یکشنبه خدشه دار شود!تا ایستگاه آخر به هیچ چیز فکر نمیکنم.پیاده میشوم و دوباره محکم قدم برمیدارم.یکشنبه یک جور خاصی است،تهی نیست.نمیدانم چگونه،شاید پُر،آهان به قول بعضی ها پُرملاط است.پس میشود با این همه خالی از تهی بودن،سرشار شد از درس و کلاس و جزوه و حرفهای استاد!
بعد از ظهر یکشنبه،در اتوبوس ایستاده ام،هنوز سرسخت و مغرور.مثل نگاهم که نمیدانم کدام نقطه ی نامعلوم را نشانه رفته است.شاید به نامعلوم نگاه میکنم تا فکر آنچه میبینم ذهنم را مشغول نسازد.آخر باید مثل یکشنبه بود!
شب شده،کارهایم به پایان رسیده است.میخواهم قبل از اینکه خواب بر من غلبه کند،بخوابم.تا مبادا خواب،مراببیند،که،من خواب را ببینم!
پ.ن:از آنجا که ادامه ی مطلب قبلی است،پیشنهاد میکنم در صورت نخواندن پست پیشین،آنرا بخوانید.
+ نوشته شده در
89/02/26ساعت 0:33  توسط مریم -محمد
|
صبح شنبه است.چشمانم را باز میکنم برای شروع دوباره،برای تازگی.شنبه را دوست دارم.پاک است و نجیب و قشنگ.به آینه نگاه میکنم و به....چشمانم.آماده میشوم با یک وسواس خاص،انگار اولین بار است که میخواهم هوای شنبه را نفس بکشم.قبل از بیرون رفتن،دوباره آینه.احساس خوبی دارم.تازگی،طراوت،احساس پاک و نجیب و قشنگ شنبه.
ایستگاه اتوبوس شلوغ نیست.روی صندلی می نشینم.به بغل دستی ام نگاه میکنم.هیچ احساسی در صورتش نیست حتی در چشمهایش!رویم را برمیگردانم.نمی خواهم حس تازگی مرا بگیرد.اتوبوس از راه میرسد،سوار میشوم،خیلی شلوغ است.کم مانده مردم روی سر هم بایستند،اما هنوز میتوان شنبه را نفس کشید.حتی شلوغی و ازدحام هم در تازگی شنبه قشنگ است.دقایقی طول میکشد تا خوب جایگیر شوم.یک جفت چشم نگاهم را میدزدد،قشنگ و نو.خیره می مانم!یک حسی در پشت چشمها هست..ناگهان صورتم را برمیگردانم،نمیخواهم پاکی شنبه را از دست بدهم.نگاهی به مسافران می اندازم و بعد به خیابان.میخواهم نشان شنبه را در همه جا بیابم.همه چیز نشان از تازگی دارند.انگار تازه خلق میشوند.چشمانم را میبندم و... باز میکنم.در ایستگاه آخر هستم.پیاده میشوم و به راه می افتم.شنبه خوب است.حتی برای درس خواندن،سر کلاس نشستن،برای گوش دادن به حرفهای استاد،جزوه نوشتن،یادداشت برداشتن،برای همه چیز.
بعداز ظهر است.سوار اتوبوس میشوم تا به خانه برگردم.همه چیز هنوز تازگی خود را حفظ کرده است.من هم همینطور،نگاهم نیز! امروز تمام وقتم پر بود.اما خسته نیستم.
شب شده،به همه ی کارهایم رسیدگی کرده ام.میخواهم بخوابم،بدون فکر و دغدغه.و خواب ببینم،خوابی به قشنگی شنبه!
پ.ن :داستانی است که از پاییز ۸۱ می آید.هفت روز دارد که هرروزش را در همان روز خواهم نوشت.
+ نوشته شده در
89/02/25ساعت 1:11  توسط مریم -محمد
|
مُردَم از بس در پس و پیش واژه هایت چال شدم
برای روز مبادا.
از پرسه زدن در بی زمانیِ زمانی که تو جست و جویش می کنی.
ازاین چشمهای سرخ بلاتکلیف
از چای..
سیگار..
تفاله..
خاکستر...
[]
نَفَس بار فریادم کردی،
عریان تر از واژه ها
در آستانه ی چشمهایت قد کشیدم
اما هرگز ندیدی مرا که
"ری را"یَت بودم!
پ.ن۱:این شعر از پاییز۸۵ می یاد.
پ.ن۲:"ری را" نام معشوقه ای که "نیما" در اشعارش آورد و بعدها "سیدعلی صالحی".
+ نوشته شده در
89/02/11ساعت 18:9  توسط مریم -محمد
|
مگر دل و دماغی هم مانده که از "یکسالگی" این خانه ی مجازی بگویم،حالا گیرم که رادیو هم "هفتاد ساله " شد،یا مثلا "اول اردیبهشت" روز بزرگداشت "سعدی" بود،به من چه که مجری خبر شبانگاهی با ذوق تصنعی میخواند "سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز" و بعد گزارشگر تصویر مقبره ی "حافظ "را نشان میدهد و بدون سخنی از "شیخ اجل" گزارشش را با تصویری از "میدان نقش جهان اصفهان" به پایان میبرد!اصلا شاید اینجا کسی دلش نخواهد بداند شاعری در گوشه ی از یاد رفته ی "مشهد اردهال کاشان" سالهاست خوابیده که "سهراب" نام داشته و اول اردیبهشت با رفتنش گره خورده.چه نیازی ست که از "جشن اردی بهشت" در ایران باستان بدانیم.حالا مگر با دانستن یا ندانستنشان،یا اینکه اصلا به روی خودمان هم نیاوریم به کجای "فرهنگمان" بر میخورد؟!
دلم برای خودمان میسوزد که چه "نسل" بدبختی هستیم!فقط نشسته ایم به تماشای رفتن این و آن.حالا تماشاگر هم که نباشیم از چپ و راست خبر میرسد،فکرش را که میکنم سرم درد میگیرد،گیج میشوم از رفتن تمام "خاطره سازان" دوران زندگیم،زندگی من تنها نه،زندگی همه ی "هم نسلانم".یکی با صدایش،یکی دیگر با موسیقی اش،آن دیگری با نقش آفرینیهایش بر پرده ی جادو و یکی هم با کلامش..و گویا این رفتن های پیاپی تمامی ندارد.هنوز در شوک این هستیم که خبر میرسد آن یکی بد حال است و تا دست به دعا میبریم کار از کار گذشته و ...
میدانم که درین گذرگاه هیچ کس نمی پاید،اما چرا فقط ازین قشر خاص،چرا ازین نسل ناب تکرار ناشدنی؟انسانهایی در نوع خود منحصر به فرد،کسانی که هیچ کس دیگر قادر به پر کردن جای خالیشان نمی شود،انسانهایی که با رفتن هر کدامشان یک دنیا "فرهنگ شفاهی ناگفته" هم در خاک خواهد شد.
چه دردست این؟چه دردست این؟چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده ست؟*
نمی دانم حتی در نظم طبیعت چه رخ داده که "بهار" هم آیینش را از یاد برده و به جای شکفتن باید شاهد پژمرده شدن و پرپر شدن باشیم.حکایت همان "کلاغ" است و "عقاب" ،آن که گندخوار است و به پستی روزگار میگذراند سیصدسال زنده است و این که بر فراز آسمانها بال میگشاید و همیشه در اوج است تنها سی سال زندگی میکند.شاید "هنرمند" هم با روحیه ی حساس و شکننده دیگر تاب ماندن درین بزنگاه سخت تر از سخت را ندارد و پیش از انتظارمان و پیشتر از بقیه می رود!
حالا کسی به رویش بیاورد یا نه،کسی دلش به درد بیاید یا نه،کسی به فکر فرهنگ باشد یا نباشد،ما که "نسل خاطره ها"ییم و همه چیز در خاطرمان نقش بسته.دردش را به جان میکشیم و فراموش نمیکنیم.
پ.ن:* شعر "بهار غم انگیز".هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در
89/02/05ساعت 2:31  توسط مریم -محمد
|